تحریک

گفت: «وقتی غذات رو به روت باشه، اشتهات برای خوردنش بیشتر میشه، چون ذهنت تحریکت میکنه. نه تنها غذا، واسه همه چیز همینه!». داشتم به حرف هایش فکر می کردم و با خودم می گفتم لابد دلیلش این است که ذهن هم می داند برای هر چیز انتهایی است، همه چیز تمام می شود، و هر چیزی یک روز می میرد! لبخندی از سر موافقت زدم و تاییدش کردم.

اما هنوز به این جواب نرسیدم که با این که همه ـمان می دانیم برای دوست داشتن آدم هایی که اطرافمان هستند زمان تنگ است،  چرا ذهنمان تحریکمان نمی کند که بیشتر دوستشان بداریم و بیشتر و بیشتر ابرازش کنیم؟

پریسآتیس (:

نود و پنج

بیچاره سال 95! هیچکس دوستش ندارد و همه منتظرند پایش را برای همیشه از زندگی ببرّد و برود. یادم می آید کوچک تر که بودم، در سالی که می گفتند سال اسب است، جوان های زیادی در شهرم مردند. همه ی مردم هم به اتفاق می گفتند: «مرگ و میر امسال زیاد است، چون سال اسب است». سال 93 که با نام اسب از راه رسید، با آن که سن کمی هم نداشتم، هُل داده شدم به 12 سال قبل و مدام منتظر شنیدن خبر فوت جوان های شهرم بودم. اما خوشبختانه هیچ خبری نبود. چون اصلاً مرگ ها، تقصیر اسب و سال اسب نبود! چیزی که باید رخ دهد، رخ می دهد، چه در سال اسب باشد، چه در سال میمون و چه در سال خروس! چه آماده ی پذیرشش باشی، چه نباشی!  حالا که 95 دارد چمدانش را می بندد که برود، بیاییم اتفاق های بد را روی پیشانی اش ننویسیم. اگر شخصی در اثر تصادف جان باخت، چه دخلی به 95 دارد آخر؟ اگر ساختمانی آتش گرفت و فرو ریخت و شخص مسئولی نبود که مدیریت بحران کند، شخص وظیفه شناسی نبود که بودجه ها را به ارگان درست و در زمان درست تخصیص دهد، چه ربطی به 95 دارد؟ اگر قلبی ایستاد، شاید باید حتما در آن روز و آن ماه و آن سال با تمام دلخراش و غم انگیز بودنش، می ایستاد! 

حالا دیگر 95 دارد می رود. چه خوب، چه بد، چه تلخ و چه شیرین! اما حتم دارم اگر روز هایی در 95 بود که اشک ریختم، مقصر کسی نبود جز خودم. اگر شکست خوردم، مقصر من بودم که تصمیم بهتری نگرفتم. اگر خوشحالی کردم، انتخاب خودم بود که شاد باشم. به قول مرحوم شکیبایی، به جای این که بیایم آغاز سالی که نمی دانم چگونه است را جشن بگیرم، پایان سالی را جشن می گیرم که با تمام تلخی ها و شیرینی هایش، برگه ی تجربه ی جدیدی به کتاب زندگی ام اضافه کرد.

پریسآتیس (:

وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم *

همیشه می گفت از دختر هایی که بعد از ازدواج، خودشان را رها می کنند و دیگر حواسشان به خودشان و زیباییشان نیست، خوشم نمی آید. نه تنها او، مرد های دیگری هم که می شناختم همین را می گفتند. اما من همیشه در جواب این حرف ها، لبخندی داشتم که به لبم بنشیند تا اعتماد به خودی شود که باورش داشتم. چند روز پیش اما، حس کردم آنقدر غرق شده ام درون خودم و دوست نداشتن کسانی که پا به زندگی ام گذاشتند، که اصلا یادم رفت خودم را دوست بدارم. آری! درست است آدم هایی که خودشان را دوست دارند، می توانند دیگران را هم دوست داشته باشند، اما قطعا سر این پیکان یک طرفه نیست! به حتم کسی که دیگران را دوست نداشته باشد، دوست داشتن یادش می رود و دیگر خودش را هم نمی تواند دوست بدارد. داشتم آن علاقه ای که به خودم داشتم را مثل قاصدکی فوت می کردم و می سپردم به دست باد، چون می خواستم آنقدری مستقل و قوی شوم که هیچکسی را دوست نداشته باشم و وابسته نشوم. داشت یادم می رفت که همه ی ما آدم ها، مثل زنجیره های بزرگ و کوچکی هستیم که به هم متصلیم و همه ی مان یک نقشی حتی شاید خیلی خیلی کوچک اما قطعا موثر، در زندگی دیگران داریم. داشت یادم می رفت که من هم انسانم و زنجیر شده به همین اتفاق ها و اتفاقی هایی که رخ میدهد هستم. وقتش شد میان این پیکان ِ دو طرفه بنشینم و شروع کنم به دوست داشتن خودم و دوست داشتن دیگرانی که به گونه ای به زندگی ام متصلند. پائولو کوئیلو راست می گوید: «وقتی می کوشیم از آنچه که هستیم بهتر شویم، همه چیز در پیرامون ما بهتر خواهد شد». حس می کنم زندگی دارد زیبا تر می شود (:


* مولانا

پریسآتیس (:

من لیلی ِِ توام (:

با تو شاید نشوم،

لیلی ِ قصه های دور

اما اینکه هستی و

دل به عشق تو دچار

به خدای عشق قسم

باز همین می ارزد ...

پریسآتیس (:

شاید یه انتخاب درست ...

هر وقت که می خندی، مطمئن تر می شوم که انتخاب درست زندگی ام، «تو» بودی ...

پریسآتیس (:

دنیای کوچیک!

همیشه می دانستم که دنیا خیلی کوچک است و بازی هایش هم خیلی سرگرم کننده! ولی دیگر نمی دانستم کوچکی اش تا این اندازه مجذوبم خواهد کرد. آبان ماه همین امسال بود که خانوادگی، برای مسافرت به مشهد رفته بودیم. شب که از راه می رسید، من و مادر چادر نماز هایمان را می گرفتیم و با ذوق و شوق می رفتیم سمت حرم و درون حیاط می نشستیم... یکی از همین شب ها بود که جمعی از آقایان جوان را دیدیم که خیلی برایمان جالب بودند؛ لباس هایشان، ظاهرشان، راه رفتن و جدیت رفتارشان. مدام زیر نظرشان داشتم و می گفتم «چقدر جالبن» ، «چقدر شبیه جوون های دهه 50 هستن» و مدام فکر می کردم یک شکاف در دهه 90 ایجاد کرده اند و چند آدم از دهه 50 را آورده اند آن جا!

چند وقت پیش خیلی اتفاقی، در کانالی طنز عکسشان را دیدم. فقط توانستم شگفت زده شوم و لبخند بزنم! حتی آن لحظه که داشتند این عکس را می گرفتند هم در خاطرم هست... به مادرجان نشان دادم و گفتم: «این دنیا واقعا کوچیکه»


پریسآتیس (:

تلافی

خب سنم کم بود و طبیعتا برای آن سن، در خانه ی مادربزرگی که هیچ اتفاق خاصی در آن رخ نمی داد، بدیهی بود که زود حوصله ام سر برود و بهانه گیری کنم. یادم می آید یکی از روزهایی که کلافگی ام همه را کلافه کرده بود، مادربزرگم رو به مادرم کرد و گفت: «دفعه بعد که میای، دیگه نیارش» .. سنم کم بود و آن جا مکان مورد علاقه ام نبود و آن حرف هم، حرفی که انتظار داشتم نبود، پس نشست گوشه ی قلب کوچکم و سنگینی کرد ...

چند روز پیش مادر بزرگم به همراه خانم های فامیل، خانه ـمان بودند. خب سنش زیاد شد و بی حوصلگی می کرد. مدام جوری رفتار می کرد تا مهمان ها بروند و او را هم با خودشان ببرند، دلم می خواست به تلافی 13 سال پیش بگویم: «کاش نمیومدی» ... چروک های صورتش را دیدم، شرمنده شدم و با خودم گفتم: «همه چیز این دنیا، تلافی میشه اما فقط زمان لازمه!!»


پ.ن۱: باید روی رفتار و حرف هایم بیشتر وقت بگذارم، ممکن است اتفاق های روز های آینده ام از همین حرف ها و رفتارهای ساده آب بخورد.

پ.ن۲: گاهی لازم است بگذاریم دنیا خودش تلافی کند (:

پریسآتیس (:

یه قدم جلوترم ..

مهم نیست که چقدر دوستش داری، همین که کنارش احساس امنیت می کنی، یعنی از دنیا و بازی های رنگارنگش یک قدم جلو تری!

پریسآتیس (:

Just do it!

هر وقت دلسرد شدی، خسته شدی و نفست برید، بایست. هر جای زندگی ات هم که هستی بایست. رقیبت را نگاه کن، کار هایش را زیر نظر بگیر، روش کارش را آنالیز کن، تصمیم بگیر که بهترین خودت باشی، نفس عمیق بکش و اولین قدم را بردار، حالا فقط عمل کن!

پریسآتیس (:

له

وقتی که می فهمی عزیز ترین های زندگی ات، دیگران را به تویی که بخاطر آن ها خیلی از بهترین هایی که برایت بودند را پس زدی، ترجیح داده اند، دیگر تردید نکن! تردید نکن که وقتش رسیده که یک چمدان جمع و جور بگیری و پر از خالی های زندگی ات بکنی و بروی به هر جایی که روحت زنده بماند... این پا و آن پا نکن که اگر نروی، محکوم می شوی به خرد شدن های هر روزه، به دیدن و شنیدن چیز هایی که استخوان لای زخمت شده اند.

تو که نمی خواهی تنها چیزی که از دنیا برایت مانده، زیر پای آدم هایی که سریع رنگ عوض می کنند، له بشود؟ تو که نمیخواهی خودت زیر پاهای آن هایی که از ته دل دوستشان داشتی، له بشوی؟

پریسآتیس (:

اگر می گفت ...

داشتم می رفتم. نه چمدانی دستم بود، نه اشکی در چشمانم بود و نه حتی کفش رفتن به پایم بود. داشتم می رفتم، اما منتظر بودم. اگر فقط می گفت دوستت دارم، بر می گشتم...

تمام راه را با اشک، بی کفش، با دستانی که برای در آغوش کشیدنش گشوده شده بود، بر می گشتم. آخ اگر فقط می گفت دوستت دارم ...

پریسآتیس (:

نفیس


مادر جان همیشه می خواست که جای خواهر نداشته ام را پر کند، همیشه می خواست جای دوستانی که دورم را شلوغ نکرده اند را پر کند. پر هم کرد، اما زمان هایی بود که نمی خواستم اندوه دخترانه ام روح نازک مادرانه ی مادرم را خدشه دار کند، پس حرف هایم روی دستانم می ماند و گلویم از درون چنگ زده می شد. من می ماندم و اندوهی که بزرگ و بزرگ تر می شد... اما زمانه خیلی هم بی رحم نبود، خواهر جان کوچکی هدیه ام کرد که عاشقش شده بودم. دوست ارزشمندی که جای خواهر نداشته ام را چنان پر کرد که گویی هرگز نیازی به خواهر در زندگی ام احساس نکرده بودم. حالا چند ماهی می شود که ندارمش... دلیلش هم زیاد مهم نیست. گاهی نگران کلاس و امتحان و روابطش می شوم. گاهی دلتنگ حرف ها و صداقتش می شوم. گاهی دلم پر می زند برای ناله های دخترانه مان، تعریف اتفاق های خوب، خواستگار هایی که دوستشان نداشتیم، عکس های یک هویی، قربان صدقه رفتن ها و تشر زدن ها... دلم تنگت شده است دوست جانم ، دلم تنگت شده است ...

اگر دوست هایی داشتم که هدیه شده بودند برای گذران روزهای تنهایی ام، باور کن نفیس ترینشان تو بودی نفیسه جان❤

پریسآتیس (:

خدا را سپاس که لااقل زنده ایم (!)


اوضاع مملکت این روز ها زیادی گل و بلبل است. از ساختمان پلاسکو و حاشیه هایی که پیش آمد گرفته، تا فرو ریختن دیوار متروی قم و  هوای دو نفره ی (!) خوزستان و قطع شدن مکرر برق و آب مردم، آتش گرفتن چند مغازه در تبریز و شکسته شدن سد جهرم و ... گویا حالا حالا ها هم ادامه دارند. همه ی این ها می خواهند بگویند حال ایران خوب نیست و بیمار شده است، مثل پدر پیری که فرزندان ناخلفش، ارث و میراثش را گرفته اند و حالا او را گذاشته اند گوشه ی خانه ی سالمندان! می خواهند بگویند مسئولینی که باید حواسشان را جمع و جور می کردند، بی خیالی و کم خیالی طی کرده اند و به ابراز تاسفی بسنده می کنند. می خواهند فریاد کنند که ایران مشکلات زیر ساختی دارد. می خواهد بپرسد پس این بودجه هایی که به استان ها تزریق می شود، دقیقا کجا و چگونه هزینه می شود که با یک بارندگی، سدی می شکند؟ با آمدن برفی زود هنگام، گاز ها قطع می شوند یا به دلیل حوادث طبیعی، لوله ای می ترکد؟ می خواهد بگوید ...

دیگر باید معیار رشد کشورمان را از رشد اقتصادی، بیاوریم زنده ماندن مردم!

عکس از اینترنت/.

پریسآتیس (:

کاش مرده بود ...

تاکسی نبود و اولین ماشین شخصی که آمد، سوارش شدم. خانمی پیر و  ریز نقش، با لباس های ساده کنار راننده نشسته بود و درد دل می کرد. از پسرش می گفت. می گفت اعتیاد دارد و خورد و خوراکش معلوم نیست. می زد روی زانویش و می گفت چهار بار ترکش دادیم و دوباره سراغش رفته است. می گفت شب ها اصلا نمی خوابد و چه چیز ها که نمی کشد. کلافگی می کرد و می گفت آخ! اگر بدانی با چه آدم هایی می چرخد!! سکوت کردم و به حرف هایش گوش می دادم. چروک های صورتش را دیدم، لب های نازکش که حرف میزد، چشم هایش که برقی نداشت و موهای مشکی شده اش که از جلوی روسری اش، نا منظم آمده بود بیرون. دلم می خواست دستم را بگذارم رو شانه اش و بگویم: «مادر جان، درست می شود...»، اما دهانم به گفتن باز نشد و صدای راننده را شنیدم که به جای من می گفت: «همه چیز درمان داره، بجز مرگ، همین که زنده هست و نفس می کشه بازم جای شکر داره»، مادر پیر گفت: «کاش مرده بود» ... دلم بیشتر گرفت، سرم را به شیشه ی ماشین چسباندم، چشم هایم را بستم و تا آخر مسیر، به دردی که در سینه اش بود فکر می کردم ...

پریسآتیس (:

پا در میانی

گاهی وقت ها خدا خودش پا در میانی می کند. شاید شیوه و روش پا در میانی اش هم خیلی باب میل تو نباشد و خیلی هم خوشحال نشوی، اما حسی می گوید نتیجه به نفع توست ... شاید تاس زندگی ات 6 بیاورد و شش هیچ دنیا را شکست دهی، بی آن که حتی بخواهی دست هایت را برای تاس انداختن تکانی بدهی!

گاهی وقت ها در همان زمان که اصلا فکرش را هم نمی کنی، خدا خودش پا در میانی می کند ...

پریسآتیس (:
چه سخت است ڪه فیروزه باشی، اما سنگ صدایت بزنند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان