انسانیت

دندانپزشکم مرد خوبی است. اینکه می گویم خوب یعنی منصف، مهربان و کمی هم شوخ طبع. صورتش همیشه خنثی است و هیچوقت خوشحالی و ناراحتی اش قابل تشخیص نیست، اما از رفتار هایش می توانی بفهمی که قلب مهربانی دارد. دیروز فهمیدم که به خدا اعتقاد چندانی ندارد. اما خب راستش چه فرقی می کند! چه فرقی می کند به چه کسی و چه آیینی باور داری، وقتی که اخلاق مدار باشی. وقتی که بتوانی خون مردم را در شیشه کنی و چارچوب‌های اخلاقی ات نگذارد، وقتی باور داری نتیجه ی هر کار بدت را می گیری و تلاش به خوب بودن بکنی! وقتی که دیگران را خوشحال می کنی و اندوه زندگیشان را کم می کنی...

واقعا چه فرقی می کند اسم دینی که پیرو آن هستی چه باشد، یا خدایی که پرستش می کنی را در خلوت خود، به چه نامی صدا می کنی. مهم این است همان چیز هایی را که لازمه ی انسانیت است را داشته باشی، همین! باقی اش هم اگر لازم به درست شدن باشد، به وقتش می شود...

پریسآتیس (:

نا امیدی

 ترسناک تر از خود ِ ناامیدی، ترس از ناامید شدن است. ترس از شرمنده شدن پیش خویشتن و ترس از به هم ریختن معادلات ذهنی که روز ها با آن زندگی کردی! باور کن...

پریسآتیس (:

اشتباه جبران ناپذیر

همیشه فکر می کردم چه اشتباه جبران ناپذیری می کنم که با فامیل هایمان زیادی جور نیستم. چه کار زشت و ناپسندی است که با هیچکدام آن ها حرف چندان مشترکی ندارم و صمیمیت کمرنگی بینمان است. تلاش کردم رابطه های تیره و تار، کمرنگ و بی رنگ را جلا دهم و حالا روز های بعد از آن است که حس می کنم، این اشتباه ِ بزرگ تری بود که مرتکب شدم. حضور در جمع های خاله زنکانه ای که فقط کیفیت زندگی ات را تقلیل می دهند. چشم و هم چشمی، رقابت، غیبت، طعنه و شوخی های زهر داری که هر لحظه طعم زشت فرهنگ پایین را یادآورت می شوند. حق داشتم که قبلا فاصله را انتخاب کرده بودم و رویاهای متفاوتی در سر می پروراندم و حالا چندی است بال همان رویاهای متفاوتم چیده شده! وقتش شده حضور در جمع هایی که با بودن در آن ها پای آرزو هایم را بستم و بال رویاهایم را چیدم را فراموش کنم و مطمئن تر شوم که «اشتباه جبران ناپذیر آن است که در جایی که به آن تعلق ندارم، خودم را به زور جا دهم!»

پریسآتیس (:

کُپی (!)

زندگی هر کسی مسیر خاص خودش را دارد. جاده های زندگی هر کسی، پیچ و تاب و بالا و پایین های منحصر به فرد خودش را دارد. شاید اوضاع و احوالمان در کلمات با خیلی ها یکی باشد، اما این فقط ظاهر همیشه غلط انداز زندگی است. میلیون میلیون شیوه ی زندگی ِ در ظاهر مشابه، وجود دارد که هیچ کدامشان فرمولی شبیه به یکدیگر ندارند.

ماه پیش بود که خانمی می گفت: «صورتم را با فلان ماسک صورت لیفتینگ کردم و چه ها شد و چه ها نشد و چه نتیجه ها که نگرفتم»، من هم که جانم می رفت برای این کارها،  آمدم خانه و شروع کردم به گذاشتن همان ماسک روی صورتم. روز اول عالی بود، روز دوم عالی تر، اما روز سوم که رسید، تمام صورتم پر شد از جوش های ریز ِ زیر پوستی و خشکی هایی که روز به روز بیشتر و وسیع تر می شد! با خودم گفتم «این هم پیش پا افتاده ترین نتیجه ی تبعیت کورکورانه از ظاهر زندگی دیگران، آن هم در موضوعی به این کوچکی و بی اهمیتی!!»

باید باور کنیم که وقتی دنباله روی فردی می شویم و از او تقلید می کنیم، این بدان معنی نیست که همان چیزی که او برداشت می کند را برداشت می کنیم. هیچ تضمینی نیست که همان نسخه، در زندگی ما هم همان جواب موفقیت آمیز را بدهد !

 داشتم می گفتم، جاده زندگی هر کسی پیچ و خم های خودش را دارد، مسافت و وسیله ی نقلیه ای که داریم، به حتم با دیگران فرق می کند. اگر در جاده ی زندگی ـمان پا می گذاریم که بجنگیم، که ببریم و پیروز میدان باشیم، باید شیوه ی خودمان را پیدا کنیم، باید نگاه خودمان به زندگی را زندگی کنیم. اگر خدا می خواست که ما copy دیگران باشیم، خودش همان جا که لازم بود paste ـمان می کرد! 

 


میلان کوندرا: زندگی دشوارترین امتحان است. بسیاری از مردم مردود می شوند چون سعی می کنند از روی دست هم بنویسند، غافل از این که سوالات موجود در برگه‌ ی هر کسی فرق میکند.


زیگموند فروید: قاعده ای وجود ندارد که به کار همه بخورد؛ هر کس باید خود راهی بیابد که او را نجات دهد.

پریسآتیس (:

مثل هیچکس

- هنوز بهش فکر می کنی؟

+ همیشه بهش فکر می کردم ...

- چرا؟

+ آخه یه جوری که هیچکس دوستم نداشت، دوستم داشت ...

پریسآتیس (:

قهرمان

خیلی عجیب است. این دنیا و آدم هایش خیلی عجیبند. در هوای خنک و دلنواز بهاری، در ماشین نشسته بودم و به جاده و ماشین های دیگر نگاه می کردم. به آدم هایی که درون ماشین ها بودند و هر کدام ـشان دنیای جالبی برای خودشان داشتند. خانم و آقای میانسالی که گویا روزگار کمی اعصابشان را لای منگنه گذاشته بود و رنگ از رخسارشان ربوده بود. پسر های جوانی که نمایش سرعت می دادند و به شیوه ی شیطنت آمیز خودشان جوانی می کردند. دختر و پسر جوانی که خیلی شاد بودند و این طور بنظر می رسید که تازه اول راه دوست داشتنند. خانواده ی پر جمعیتی که خودشان را به زور در ماشین مدل پایین ـشان جا کرده بودند و از ته دل می خندیدند و کلیشه ی «پول خوشبختی نمی آورد» را پر رنگ و پرنگ تر می کردند و ...

حتم دارم درون هر کدام از این جعبه های رنگارنگ، داستان شگفت انگیزی در جریان است. داستانی که قهرمان دارد و قهرمانش هم تک تک همان آدم ها بودند. آدم هایی که گاهی بد می شوند و گاهی خوب، گاهی درگیر خوشی ها می شوند و گاهی هم درگیر ناخوشی ها. فکر می کنم برای همین هست که خدا هیچوقت آن بالا حوصله اش سر نمی رود ...

پریسآتیس (:

خوشحالی

اگر دلیل خوشحالی آدم ها را نمی فهمیم، لطفا با بادی به غبغب، نیاییم بزنیم توی برجکشان! چون آدم ها برای خوشحالی هایشان یا دلایل قانع کننده ای برای خودشان دارند ؛ یا جز این راه، چیز دیگری برای خوشحالی و عرضه ندارند...

پریسآتیس (:

بگو دوستت دارم لطفا

مرد های متفاوت، شیوه های متفاوتی هم برای دوستت دارم گفتن دارند. یکی در چشمانت زل می زند و می گوید دوستت دارم، یکی چشم هایش را از صورتت بر نمی دارد تا نشان دهد که دوستت دارد. یکی هم وقتی که می بیند حوصله ی ظرف شستنت نیست، می رود سراغ ظرف های در سینک آشپزخانه و بی آن که صدایی از او درآید، با کارهاش فریاد می زند که خیلی دوستت دارد.

پریسآتیس (:

خسته از کارهای اداری :|

فکر می کنم فقط کسانی می‌گویند: «ایران را دوست دارم» که هنوز به طور مستقیم، سر و کارشان به کاغذ بازی ها و پاس کاری های کلانتری، دادگستری، بانک، بیمه یا هر ارگان دولتی دیگر که باید خدمتی را ارائه دهند، نخورده است! و گرنه بعید است که برای یک کار خیلی خیلی خیلی کوچک، تاکید می کنم کار بسیار کوچک و ناچیز (!)، دو هفته معطل بمانی و آخر هم کارت راه نیفتد، باز هم بخواهی لبخندی کنج لبت بیندازی و بگویی «من کشورم را دوست دارم.»

گاهی وقت ها حتی فکر می‌کنم این جور آدم ها، معنی دوست داشتن را با تعصب داشتن و تعلق ذهنی داشتن به یک چیز را قاطی کرده اند !

پریسآتیس (:

تحریک

گفت: «وقتی غذات رو به روت باشه، اشتهات برای خوردنش بیشتر می‌شه، چون ذهنت تحریکت می‌کنه. نه تنها غذا، واسه همه چیز همینه!». داشتم به حرف هایش فکر می کردم و با خودم می گفتم لابد دلیلش این است که ذهن می داند برای هر چیز انتهایی است، همه چیز تمام می شود و هر چیزی یک روز می میرد! لبخندی از سر موافقت زدم و تاییدش کردم.

اما هنوز به این جواب نرسیدم که با این که همه ـمان می دانیم برای دوست داشتن آدم هایی که اطرافمان هستند زمان تنگ است،  چرا ذهنمان تحریکمان نمی کند که بیشتر دوستشان بداریم و بیشتر و بیشتر ابرازش کنیم؟

پریسآتیس (:

نود و پنج

بیچاره سال 95! هیچکس دوستش ندارد و همه منتظرند پایش را برای همیشه از زندگی ببرّد و برود. یادم می آید کوچک تر که بودم، در سالی که می گفتند سال اسب است، جوان های زیادی در شهرم مردند. همه ی مردم هم به اتفاق می گفتند: «مرگ و میر امسال زیاد است، چون سال اسب است». سال 93 که با نام اسب از راه رسید، با آن که سن کمی هم نداشتم، هُل داده شدم به 12 سال قبل و مدام منتظر شنیدن خبر فوت جوان های شهرم بودم. اما خوشبختانه هیچ خبری نبود. چون اصلاً مرگ ها، تقصیر اسب و سال اسب نبود! چیزی که باید رخ دهد، رخ می دهد، چه در سال اسب باشد، چه در سال میمون و چه در سال خروس! چه آماده ی پذیرشش باشی، چه نباشی!  حالا که 95 دارد چمدانش را می بندد که برود، بیاییم اتفاق های بد را روی پیشانی اش ننویسیم. اگر شخصی در اثر تصادف جان باخت، چه دخلی به 95 دارد آخر؟ اگر ساختمانی آتش گرفت و فرو ریخت و شخص مسئولی نبود که مدیریت بحران کند، شخص وظیفه شناسی نبود که بودجه ها را به ارگان درست و در زمان درست تخصیص دهد، چه ربطی به 95 دارد؟ اگر قلبی ایستاد، شاید باید حتما در آن روز و آن ماه و آن سال با تمام دلخراش و غم انگیز بودنش، می ایستاد! 

حالا دیگر 95 دارد می رود. چه خوب، چه بد، چه تلخ و چه شیرین! اما حتم دارم اگر روز هایی در 95 بود که اشک ریختم، مقصر کسی نبود جز خودم. اگر شکست خوردم، مقصر من بودم که تصمیم بهتری نگرفتم. اگر خوشحالی کردم، انتخاب خودم بود که شاد باشم. به قول مرحوم شکیبایی، به جای این که بیایم آغاز سالی که نمی دانم چگونه است را جشن بگیرم، پایان سالی را جشن می گیرم که با تمام تلخی ها و شیرینی هایش، برگه ی تجربه ی جدیدی به کتاب زندگی ام اضافه کرد.

پریسآتیس (:

وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم *

همیشه می گفت از دختر هایی که بعد از ازدواج، خودشان را رها می کنند و دیگر حواسشان به خودشان و زیباییشان نیست، خوشم نمی آید. نه تنها او، مرد های دیگری هم که می شناختم همین را می گفتند. اما من همیشه در جواب این حرف ها، لبخندی داشتم که به لبم بنشیند تا اعتماد به خودی شود که باورش داشتم. چند روز پیش اما، حس کردم آنقدر غرق شده ام درون خودم و دوست نداشتن کسانی که پا به زندگی ام گذاشتند، که اصلا یادم رفت خودم را دوست بدارم. آری! درست است آدم هایی که خودشان را دوست دارند، می توانند دیگران را هم دوست داشته باشند، اما قطعا سر این پیکان یک طرفه نیست! به حتم کسی که دیگران را دوست نداشته باشد، دوست داشتن یادش می رود و دیگر خودش را هم نمی تواند دوست بدارد. داشتم آن علاقه ای که به خودم داشتم را مثل قاصدکی فوت می کردم و می سپردم به دست باد، چون می خواستم آنقدری مستقل و قوی شوم که هیچکسی را دوست نداشته باشم و وابسته نشوم. داشت یادم می رفت که همه ی ما آدم ها، مثل زنجیره های بزرگ و کوچکی هستیم که به هم متصلیم و همه ی مان یک نقشی حتی شاید خیلی خیلی کوچک اما قطعا موثر، در زندگی دیگران داریم. داشت یادم می رفت که من هم انسانم و زنجیر شده به همین اتفاق ها و اتفاقی هایی که رخ میدهد هستم. وقتش شد میان این پیکان ِ دو طرفه بنشینم و شروع کنم به دوست داشتن خودم و دوست داشتن دیگرانی که به گونه ای به زندگی ام متصلند. پائولو کوئیلو راست می گوید: «وقتی می کوشیم از آنچه که هستیم بهتر شویم، همه چیز در پیرامون ما بهتر خواهد شد». حس می کنم زندگی دارد زیبا تر می شود (:


* مولانا

پریسآتیس (:

من لیلی ِِ توام (:

با تو شاید نشوم،

لیلی ِ قصه های دور

اما اینکه هستی و

دل به عشق تو دچار

به خدای عشق قسم

باز همین می ارزد ...

پریسآتیس (:

شاید یه انتخاب درست ...

هر وقت که می خندی، مطمئن تر می شوم که انتخاب درست زندگی ام، «تو» بودی ...

پریسآتیس (:

دنیای کوچیک!

همیشه می دانستم که دنیا خیلی کوچک است و بازی هایش هم خیلی سرگرم کننده! ولی دیگر نمی دانستم کوچکی اش تا این اندازه مجذوبم خواهد کرد. آبان ماه همین امسال بود که خانوادگی، برای مسافرت به مشهد رفته بودیم. شب که از راه می رسید، من و مادر چادر نماز هایمان را می گرفتیم و با ذوق و شوق می رفتیم سمت حرم و درون حیاط می نشستیم... یکی از همین شب ها بود که جمعی از آقایان جوان را دیدیم که خیلی برایمان جالب بودند؛ لباس هایشان، ظاهرشان، راه رفتن و جدیت رفتارشان. مدام زیر نظرشان داشتم و می گفتم «چقدر جالبن» ، «چقدر شبیه جوون های دهه 50 هستن» و مدام فکر می کردم یک شکاف در دهه 90 ایجاد کرده اند و چند آدم از دهه 50 را آورده اند آن جا!

چند وقت پیش خیلی اتفاقی، در کانالی طنز عکسشان را دیدم. فقط توانستم شگفت زده شوم و لبخند بزنم! حتی آن لحظه که داشتند این عکس را می گرفتند هم در خاطرم هست... به مادرجان نشان دادم و گفتم: «این دنیا واقعا کوچیکه»


پریسآتیس (:
چه سخت است ڪه فیروزه باشی، اما سنگ صدایت بزنند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان